
بینا

شسته بودم چشم کورم را کنار جویبار
تا شود هستی کنارم مثل دریا ماندگار

با قناری زیر باران گفته بودم رازها
ازشقایق؛از امید و از دیار بازها

عهد تنهائی به محفل بسته ام
خود چه ها کردم ولی دل خسته ام
پر کشیدم با شکوه عاشقانه در خیال
می زذم من در خیا لم با دو بالم بال بال

ناگهان در یک سکوت ودر میان یک غبار
خسته بودم زارو تنها درخیال وانتظار

تک سوار نور آمد ؛داد بر من خاطرات
درک کردم باز جستم معنی مرگ وممات
